|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از محمدرضا رستمپور :: 2 دو دلشکستهی در انزوا بههم برسند ضريح و نذر رها کن بعيد میدانم دو دست دور به زور دعا بههم برسند کدام دست رسيده به دست دلخواهش که دستهای پر از زخم ما بههم برسند شکوه عشق به زير سؤال خواهد رفت وگرنه میشود آسان دوتا بههم برسند فلک نجيب نشسته و موذيانه به فکر که پيش چشم من اين دو چرا بههم برسند * * * نشانی ده بالا به يادمان باشد مگر دو دور درآن دورها بههم برسند ...
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
:: از کبری موسوی :: 2 سپس بريده سری روی گردنی بکشيد که شعر خون شده و میچکد ز پستانش و تکهتکه چنين عاقبت زنی بکشيد و من تناسخ روح زنم -زنی که نبود- به خاکمان بسپاريد -مدفنی بکشيد- مرا نبايستی موريانهها بخورند ميان سينهی من قلب آهنی بکشيد مباد لال بمانم دگر ولو با زخم به روی حنجرهی بسته روزنی بکشيد * * * به راه راست مردم نرفتهام هرگز مرا شبيه به يک خط منحنی بکشيد ...
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
:: از ... :: 2 اگه کسی اسم شاعرش رو میدونست حتما به ما هم اطلاع بده تا اعلام کنيم: دور از تو نمیخواستم آشفتهشدن را بر هم مزن آرامش رويايی من را آهی پس از آه است همه مرهم من، کو آن تيغ که مرهم نهد اين زخم کهن را ديریست خيالی که پر از بوی جنون است بر روح هراسان من آويخته تن را ديریست که از روزنهای ديدهام انگار يک پنجره تصوير مهآلود وطن را آری دوسه سالیست که میريزد از اين دست در باور من وسوسه بال زدن را آن گمشده در من که زمانی خود من بود بر خويش نپوشيده بجز هيأت زن را آن زن که در آرامش چشمان شماليش گويی به هم آميخته دريا و چمن را آن زن که غزل را به تو و حسن تو آغشت آن زن که به تقدير خود آميخت حسن را...
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
:: از عليرضا منجذب :: 2 خدمت علی عزيز سلام عرض میکنم، اينجوری که بوش مياد اون هم به جمع ما پيوسته، به همين مناسبت يکی ار کارهای قشنگش رو امروز مینويسم، ... آنگاه، که به نفرت ساليان در من نگريستی دوستم بدار که صادقانه زيستم با حسرت چشمهايی -شايد- وسايهی مجنون بيدهايی در باران فراز نيمکت... * آنگاه که رد شکستگيها را در دل دنبال میکنی سنگ از من نبود که پرندهوار از حمايت دستانی گريختم آلوده به تعبير عاشقانهی مرهم! * هراسناک رفتن را سر به قاب پنجره کوفتم بیبازگشتی انتخاب را... * سيبخورده يا نخورده از هبوط گريزی نيست دردناک بی شانههای حوا بر زانوان خويش بايد گريست... *** آنگاه، که به نفرت ساليان در من نگريستی دوستم بدار اگر نه صادقانه زيستم عاشقانه گريستم دوستم بدار دوستم بدار هرچند هرگز دوستداشتنی نيستم...
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |